تبليغاتX
دست نوشته های یک بانو

بعد از اینکه تعطیلات در ایالات متحده از سوی سایر فرهنگ‌ها و ملت‌ها پذیرفته شد، تاریخ این روز نیز عوض شد تا با روزی که از قدیم مربوط به مادران بود یا سایر جشن‌های ملی، یکی شود؛ مانند یکشنبهٔ مادر در انگلستان و یا در یونان، جشن ظهور مسیح برای مسیحیان اورتودوکس (۲ فوریه). در بعضی کشورها این روز به روزی که برای بیشتر مذهب‌ها مهم بود تغییر یافت، مانند روز مریم مقدس در کشورهای کاتولیک؛ یا روز تولد دختر پیامبر اسلام، در کشورهای مسلمان. دیگر کشورها، آن را به روزهای تاریخی خود تغییر دادند، مانند بولیوی که روز جنگ ویژه‌ای که زن‌ها نیز در آن شرکت داشتند را انتخاب کرد. در ایران روز مادر و روز زن (به طور رسمی ۲۰ جمادی الثانی) که گفته می‌شود زادروز فاطمه زهرا دختر پیامبر اسلام است. از آنجا که این روز بر مبنای تقویم قمری است روز مشخصی نداشته و در طول سال در گردش است.

انگلستان، نخستین کشوری بود که روز مادر را بوجود آورد. در برخی از کشورهای غربی (از جمله انگلستان) دومین یکشنبه ماه مه هر سال روز مادر نام می‌گیرد. این فکر توسط خانمی بنام جولیا واردهو به آمریکا برده شد و اولین روز ماه ژوئن به عنوان روز مادر تعیین گردید. در سال ۱۹۲۴ کنگره آمریکا دومین روز ماه مه را به عنوان روز مادر تعیین نمود. در ژاپن، زادروز همسر وقت امپراطور به عنوان روز مادر گرامی شمرده می‌شود. در ایران پیش از انقلاب ۱۳۵۷ روز مادر بر پایه گاه شمار ایرانی ۲۵ آذر به مناسبت روز تولد مادر شاه که منجر بوجود روز تشکیل بنیاد مادر و کودک شده بود

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:50 |

عشق به مادر عشق به تمام خوبی هاست

یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه می کنی؟  

مادرش به او گفت:زیرا من یک زن هستم.

پسر کوچک گفت:من نمی فهمم!          

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچ گاه نخواهی فهمید!

بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟     پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند؟

بالاخره سؤالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند

او از خدا پرسید:خدایا!!!چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟خدا گفت زمانی که زن ها را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد

بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد

و همچنین شانه های او آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد

من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد

به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود

به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی کند

به او توانایی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند

به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد

به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و باوفاداری کامل درکنار شوهرش باقی بماندودرآخربه او اشک هایی دادم که بریزد

این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد

او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد

خداوند گفت:زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد

 

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:44 |

سکاکی مردی فلز کار و صنعتگر بود توانست با مهارت و دقت دواتی بسیار ظریف با قفلی زیبا بسازد . او آن را با هزاران امید و آرزو به پادشاه عرضه کرد و شاه که مشغول تماشای آن صنعت بود ناگهان اطلاع دادند که عالمی ادیب وارد می شود . همین که او وارد شد شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفت و گو با او شد که سکاکی و هنرش را از یاد برد و مشاهده این منظره او را حسابی رنجاند و تصمیم گرفت که در کنار هنرش به دنبال درس و کتاب برود هر چند در ابتدا برای او که دوره جوانی را طی کرده بود مقدمات درس را شروع کردن کار سخت و دشواری بود ولی او اعتقاد داشت ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است و بنابراین با جدیت فراوان مشغول شد . در طول کلاس بسیاری از همکلاسی هایش به او خندیدند و گفتند در این سن و سال هوس درس خواندن مسخره است ولی او به همه می گفت هنری که در کنارش علم باشد ارزشش صد چندان است . روزی سکاکی نتوانست محیط مدرسه را تحمل کند و به دامنه کوهی رفت و متوجه شد که از بلندی قطره قطره آب روی صخره می چکد و در اثر ریزش پیوسته صخره را سوراخ کرده است . لحظه ای با خود فکر کرد و فکری مانند برق از مغزش عبور کرد و با خود گفت : من هر اندازه هم بی استعداد باشم از این سنگ که سخت تر نیستم و ممکن نیست مداومت و پشتکار و اراده ام بی اثر بماند بنابراین به کلاس برگشت و آن قدر فعالیت و پشتکار به خرج داد تا استعدادش شکوفا شد و عاقبت یکی از دانشمندان کم نظیر ادبیات شد .

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 و ساعت 15:14 |
روزی ماریانای جوان به همراه پدرش سوار بر ماشین عازم یکی از شهرهای اطراف شدند . ناگهان توفان شد . ماریانا پرسید : حالا باید چه کار کنم ؟ پدر جواب داد : هیچ به رانندگی ات ادامه بده. اما ماشین هایی که در جاده بودند یکی یکی کنار می زدند تا توفان فروکش کند و بعد دوباره به مسیر خود ادامه بدهند . اما توفان هر لحظه شدیدتر می شد . ماریانا دوباره پرسید : حالا باید چکار کنم؟ و پدر دوباره جواب داد: فقط به رانندگی ات ادامه بده .

چند کیلومتر دیگر که پیش رفتند ماریانا متوجه شد که هر لحظه بر تعداد ماشین هایی که کنار جاده می ایستند افزوده می شود . ماریانا ملتمسانه گفت: پدر من هم باید بزنم کنار . به سختی می تونم جاده رو ببینم. می بینی چه توفان وحشتناکیه؟همه دارن کنار می زنن!اما پدر باز هم گفت : تسلیم ترس نشو. فقط به رانندگی ات ادامه بده .

لحظه به لحظه بر شدت توفان افزوده می شد. اما ماریانا -گوش به فرمان پدر- همچنان رانندگی می کرد . دیری نگذشت که متوجه شد افق پیش رویش رفته رفته روشن و روشن تر می شود. چند کیلومتر جلوتر هوا دوباره صاف شد و خورشید درخشیدن گرفت . پدر گفت : حالا می تونی بزنی کنار و از ماشین پیاده بشی. ماریانا گفت : اما توفان که تموم شد . حالا دیگه چرا باید کنار بزنم؟ پدر جواب داد : از ماشین که پیاده شدی نگاهی به پشت سرت بنداز و ببین اونایی که تسلیم شدن و کناری زدند هنوز اسیر توفان هستند اما تو تسلیم ترس نشدی و الان می بینی که اثری از توفان نیست .

و این مشخصه همه آنهایی است که به قلب مشکلات می تازند . به صرف این که خیلی ها تسلیم شداید و مصایب می شوند نباید دست از تلاش برداشته و خود را تسلیم دشواری های زندگی کنید ...چه اگر به راه خود ادامه بدهید دیری نمی پاید که توفان در زندگیتان پایان می یابد و بار دیگر طعم شیرین پیروزی را با تمام وجودتان مزه مزه می کنید.  

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 10:13 |
پیرمردی با قطار به مسافرت رفت . به علت بی توجهی یک لنگه کفش او از پنجره قطار بیرون افتاد . مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف خوردند ، ولی پیرمرد بی معطلی لنگه دیگر کفشش را هم به بیرون پرتاب کرد . همه متعجب شدند .پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف است ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند ،خیلی خوشحال می شود . انسان منطقی همیشه می تواند از کاستی ها ،شادمانی بیافریند و با آن چه از دست داده است فرصت سازی کند . آیا ما نیز واقعا منطقی هستیم ؟  
+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 14:29 |
تقدیم به کسی که با تمام وجودم دوستش دارم

* وقتی کسی را دوست دارید حاضرید به خاطر او غرورتان را نیز زیر پا بگذارید .

* وقتی کسی را دوست دارید خلاء زندگیتان را پر شده احساس می کنید .

* وقتی کسی را دوست دارید حاضر نیستید حتی برای لحظه ای به کسی دیگر فکر کنید .

* وقتی کسی را دوست دارید تمام مناسبت های با او بودن را به یاد دارید .

* وقتی کسی را دوست دارید هرگز حاضر به شنیدن کلمه خداحافظ از دهانش نیستید .

* وقتی کسی را دوست دارید آرزو می کنید هر روز و هر لحظه کلمه دوستت دارم را از زبانش بشنوید .

* وقتی کسی را دوست دارید دنبال بهانه هستید تا برایش کاری بکنید.

* وقتی کسی را دوست دارید زندگی تنها با او برایتان معنا پیدا می کند .

* وقتی کسی را دوست دارید او خورشید است و شما گیاه که به درخشش او احتیاج دارید .

* وقتی کسی را دوست دارید از اسارت خود در قلب او لذت می برید .

* وقتی کسی را دوست دارید قدم زدن با او زیر باران زیباترین لحظات زندگیتان را می سازد .

* وقتی کسی را دوست دارید می دانید هر روز برای چه از خواب بیدار می شوید .

* وقتی کسی را دوست دارید شادی وصف ناپذیری زیر پوست خود احساس می کنید .

* وقتی کسی را دوست دارید قلبتان از عشق به او اشباع نمی شود .

* وقتی کسی را دوست دارید حتی صدای قدم های او را می شناسید .

به راستی که دوست داشتن چه زیباست .  

 

.  
+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 10:14 |
یک روز سه لاک پشت که با هم دوست بودند تصمیم گرفتند برای گردش به خارج از محل اقامتشان بروند .از آن جا که لاک پشت ها به طور کلی در همه موارد کند عمل می کنند مدت زیادی طول کشید تا برای سفرشان آماده شوند .

آنها بالاخره در سال سوم سفرشان جایی را برای اقامت پیدا کردند . حدود شش ماه محوطه را تمیز کردند و سبد غذایشان را باز کرده و مقدمات را آماده کردند .... و یک دفعه متوجه شدند که نمک نیاورده اند!

خوردن غذا بدون نمک یک فاجعه بود و همه آنها در این مورد موافق بودند . بعد از یک بحث طولانی جوان ترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد . لاک پشت کوچک ناله کرد جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود .

او قبول کرد که به یک شرط این کار را انجام بدهد این که هیچ کس تا وقتی او بر نگشته چیزی نخورد . خانواده قبول کردند و لاک پشت کوچک به راه افتاد . سه سال گذشت و لاک پشت کوچک بر نگشت .پنج سال ....شش سال .... سپس در سال هفتم غیبت او پیرترین لاک پشت که دیگر نمی توانست گرسنگی را تحمل کند گفت که قصد دارد غذا بخورد و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد . در این هنگام ناگهان لاک پشت کوچک از پشت درختی فریاد کنان بیرون پرید : می دانستم که منتظر من نمی مانید حالا من هم نمی روم نمک بیاورم . !!!!!

برخی از ما زندگی خود را در این انتظار تلف می کنیم که دیگران به تعهداتی که از ایشان توقع داریم عمل کنند و آن قدر نگران کارهایی که دیگران انجام می دهند یا نمی دهند هستیم که خودمان عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم .

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 10:28 |
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 و ساعت 14:23 |

طنز

يه روزي يه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو مي خوند که زنش يهو ماهي تابه رو مي کوبه سرش. مرده ميگه: برا چي اين کارو کردي؟زنش جواب ميده: به خاطر اين زدمت که تو جيب شلوارت يه تيکه کاغذ پيدا کردم که توش اسم جنى (Jeni يه دختر) نوشته شده بود …مرده ميگه : وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم اسبي که روش شرط بندي کردم اسمش jeni بود.زنش معذرت خواهي مي کنه و ميره به کاراي خونه برسه. سه روز بعدش مرد داشت تلويزين تماشا مي کرد که زنش اين بار با يه قابلمه ي بزرگتر کوبيد رو سر مرده که تقريبا بيهوش شد. وقتي به خودش اومد پرسيد اين بار برا چي منو زدي زنش جواب داد: آخه اسبت زنگ زده بود .

پ . ن : بعضی از این آقایون خیلی کلکن !!! (گفتم بعضی)

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 14:45 |

مدتی بود که در بخش مراقبت های ویژه بیمارستانی بیماران یک تخت راس ساعت ۱۰ صبح روزهای شنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی هم به نوع و شدت بیماری آنان نداشت . موضوع موجب شگفتی پزشکان و سهامداران بیمارستان شده بود . به طوری که عده ای از آنان وجود مسایل ماوراءالطبیعه را با قضیه مرتبط می دانستند و کسی قادر نبود کشف کند که چرا بیماران آن تخت درست در ساعت خاص و روز خاصی می میرند . تا اینکه گروهی ازپزشکان بین المللی برای حل مشکل تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها تبادل نظر تصمیم گرفتند چند دقیقه قبل از ساعت ۱۰ صبح روز شنبه برای مشاهده آن پدیده عجیب و غریب در محل مذکور حضور پیدا کنند . آنان در حالی که صلیب کوچکی به دست گرفته و در حال دعا بودند و چند نفرشان نیز دوربین فیلمبرداری با خود آورده بودند تا از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد فیلم بگیرند دو دقیقه مانده به ساعت ۱۰ نظافتچی پاره وقت روزهای شنبه وارد اتاق شده دو شاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز کشید و دو شاخه جارو برقی را به پریز زد و مشغول کارش شد !!!!!!!

+ نوشته شده توسط آمنه مسعودی در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 11:12 |


Powered By
BLOGFA.COM